تبليغاتX
ღ اومـَـــــدَمــ شــــآدَمــ کُـــنـی ღ

ღ اومـَـــــدَمــ شــــآدَمــ کُـــنـی ღ

بــــرآی تـــآ اَبـَـد مـــآنــدَنــ بــآیـَـد رَفــتـــ .گــآهـی از قلبــ کسی .گـآهی بهـ قلبــ کسـی

ツ چـــقَـدرُ سَــخـتــﮧ ツ

خـُـدـآیـــآ...!

در اِنــجِمـآد نـِگــآه هــآے  سـَـردِ ایــن مَــردُґ... دِلــَم

بــَرـآے  جَــهَـنَـمَــتــ تـَـنـگــ شُـدـه!

 

چقدر سختـﮧ

ڪسـے رو  ڪِـﮧ دوستش داری نتونـے بهش بگـے ڪِـﮧ دوستش داری وچقدر 

بده ڪـﮧ کسـے تورو دوست داشته باشه واینو نتونه بهت بگــﮧ

چقدر سختـﮧ 

تو چشای ڪسـے که تمام عشقت رو ازت دزدید وبجاش یـﮧ

زخم همیشگیرو قلبت هدیه داد زول بزنیوبجاے اینڪـ 

لبریز ڪنـے و نفرت شے حس ڪنےکه هنوز هم دوسش دارے

چقدر سختـﮧ

دلت بخواد سرتـُ باز به دیوارے تڪیـﮧ بدے کـﮧ

یبار زیر آوار غرورش همه وجودت لــﮧ شده.

چقدر سختـﮧ 

تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنـے اما 

وقتی دیدیش هیچیز ےبجز سلام نتونـ بگـے.

چقدر سختـﮧ 

وقتی  پشتت بهشه دونه هاےاشــڪ گونه هاتو خیس کنـﮧ

اما مجبور بشـ بخندے تا نفهمه که هنوز دوسش دارے

چقدر سختـﮧ

گل آرزوهاتُـ تو باغ دیگری ببینے و هزار

بار خودتـُ بشڪنے و اونوقت آروم زیر لَـب بگـے

گل من باغچــﮧ نو مبارڪ

+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390 ساعت 17:1 توسط مژی جووووووون |


اشک سرخ

ای سرو بلند باغ ایمان ... وی قمری شاخسار احسان

دستی که ز خویش وانهادی ... جانی که به راه دوست دادی

آن ٬ شاخ درخت باوفایی ست... وین میوه باغ کبریایی ست

ای خوبترین به گاه هستی ... ای شهره به شرم و شور بختی

رفتی که به تشنگان دهی آب ... خود گشتی از آب عشق سیراب

آبی ز فرات ٬تا لب آورد ... آه از دل آتشین بر آورد

آن آب ز کف غمین رفت٬فرو ریخت ... وزآب دو دیده ٬ با وی آمیخت

بر خاست ز بار غم خمیده ... جان بر لبش از عطش رسیده

بر اسب نشست و بود بیتاب ... دل در گرو رساندن آب

نا گاه یکی دو روبه خُرد .... دیدند که شیر آب میبرد

آن آتش حق خمید بر آب .... وز دغدغه و تلاش بی تاب

~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.

 


دستان خدا زتن جدا شد .... وان قامت حیدری دو تا شد

بگرفت به ناگزیر ٬ چون جان.... آن مشک ز دوش خود به دندان

وانگاه به روی مشک خم شد .... وز قامت او دو نیزه کم شد

جان در بدنش نبود و می تاخت .... با زخم هزار نیزه می ساخت

از خون تن او به گل نشسته ..... صد خار بر آن ز تیر بسته

دلشاد که گر ز دست شد ٬ دست .... آبیش برای کودکان هست

چون عمر گل این نشاط کوتاه ..... تیر آمد مشک بردرید ٬ آه !

این لحظه چه گویم او چها کرد ..... تنها نگهی به خیمه ها کرد


~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390 ساعت 20:30 توسط مژی جووووووون |


چرا نه؟

چه می شد که مرزی نمی بود

برای نثار محبت

وانسان کمال خدابود چرانه؟

چه می شدکه نبض گل سرخ

طپش های هرقلب عاشق

وعشق آخرین حرف مابود چرانه؟

چه می شد که دست من وتو

پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا

ودنیاپر ازشوق پروانه ها بود وجنگل رهاورد گل دانه ها بود

چرانه؟ چرانه؟

چه می شد که اندوه مارا

شبی باد همراه می برد

وفردا هوایی دگر داشت

گل مهربانی به برداشت

چه می شد که خواب گل ناز

به رویای ما رنگ می زد

ورویا همان زندگی بود

چرانه؟ چرانه؟

ودل شیشه ی غصه برسنگ می زد

چه می شد که انسان عاشق

دلش پروانه می شد

ودنیا پرازبال بود،چرانه؟

وباعسق می ماند، باعشق می خواند

چه می شد که انسان کمال خدابود؟!

چرانه؟ چرانه؟

چه می شد بلوغ ستاره

فضای شب تیره ی زندگی را

پراز شعر خورشید می کرد

چه می شد فروغ سپیده

کویر همه آرزوهای ما را

گلستانی از عشق و امید می کرد

چه می شد که هوهوی مرغ شباهنگ

دل صخره و کوه را آب می کرد

و دریا حریم غم و غصه ها شو

گذرگاهی از اشک مهتاب می کرد

چرانه؟ چرانه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390 ساعت 13:7 توسط مژی جووووووون |


به یادتون

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووستون دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390 ساعت 12:48 توسط مژی جووووووون |


من اومدم

بوسه هايت ، جنس باران
لبانت به از صد چشمه ساران
به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گيسوانت بسانِ رودي بي پايان ،
مرا تا بيکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت !
چه سخاوتمندانه است
اينک
شکوهِ حضورت ، در آغوشم
با گرماي وجودت
اي طلوع جاودان
آب کن
برفهايِ اين دلِ يخزده و خاموشم
اي دستهايِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگين کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشيد را
به ميهمانيِ چشمهايم دعوت کن !
گلهايِ سرخِ درونِ سينه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاييز
برگهاي زردم را بتکان !
مي خواهم با بوي تنت
بهار را
من ، رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
براي بودنت ، ستاره نذر کنم
هر شب ، يکي
تا به تعظيم ات آورم !
با هر بار گفتنت که:
دوســـــــــــتـت دارم
بناي عقل را در هم خواهم کوفت !
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشيد
تا کوير را با خنده پر کنم !
و ساقه هاي گندم را با زمزمه هاي باد، سرمست !
من خدا را هم
از ايمان خويش
خواهم ترساند !!
بــــــــــاور کن ...

 

+ نوشته شده در جمعه 15 مهر1390 ساعت 18:3 توسط مژی جووووووون |